یک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچهای میافتد که
داشت گریه میکرد.
کافکا جلو میرود و علت گریه دخترک را جویا میشود.
دخترک همان طور که گریه میکرد پاسخ میدهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ میدهد: امان از این حواس پرت! گم نشده! رفته
مسافرت!
دخترک دست از گریه میکشد و بهت زده میپرسد: از کجا میدونی؟
ادامه مطلب

